مسلم بن عقیل با ١٨ هزار و به قولی ٢٢ هزار نامه دعوت به کوفه آمده است ، اما در آن نماز مغرب وعشای آخری که در مسجد خوانده و همزمان شده است با تهدیدها و تطمیعهای ابن زیاد ، در پایان نماز تنها ٣٠ نفر برایش مانده اند و در فاصلۀ محراب تا دم مسجد ، این تعداد به ١٠ نفر کاهش یافته اند و وقتی پای از مسجد کوفه بیرون می گذارد هیچ کس از مردان کوفه را با خود همراه نمی بیند و همه در تاریکی شهر گم شده اند . مسلم حیران و سرگردان ، ازپیرزنی که در جلوی منزلش نشسته است ، طلب ِ آب می کند و وقتی از سبوی او سیراب می شود ، در مقابل اصرارهای مکرر ِ "طوعه" که از اینجا برو ، برای من خوب نیست می گوید : کجا بروم که در این شهر غریبم و وقتی پیرزن می پرسد و می فهمد که او فرستادۀ حسین "ع" است او را با خوشرویی ، میهمان مردانگی و وفاداری خود می کند. اما فردا ...
**
مَرد ، مسیر کاروان خود را به گونه ای تنظیم کرده است تا با کاروان حسین "ع" حتی برخورد نیز نداشته باشد ؛ او کسی نیست که دیدگاههای سیاسی و حتی مذهبی ِ فرزند علی "ع" را قبول داشته باشد . بساطی بر پا کرده و مشغول خوردن از سفره اشرافی خود است . می گوید و می خندد که ناگهان مردی وارد می شود و خبر می دهد که کاروان حسین "ع" در همسایگی او ، رحل اقامتی موقتی افکنده و فرزند ابی طالب ، او را به حضور طلبیده است . لقمه در دهان او و دیگر مردان ِ بساط ِ مفصل ِ او خشک می شود ، سکوت و حیرت و بی حرکتی همه را فرا می گیرد آنگونه که گویی بر سر هر کدام پرنده ای نشسته است و نباید این سر تکان بخورد تا مگر پرنده پر بزند ! مدتی اینچنین می گذرد تا اینکه صدای رسای زنی از پشت پرده بلند می شود : زُهیر ! چه نشسته ای . فرزند ِ پیغمبر خدا تو را خواسته است . برخیز و او را ببین و سخنانش را بشنو ؛ بشنو و آنگاه تصمیم بگیر که چه کنی اما دعوتش را رد نکن . زُهیر بن قین با این نهیب ِ همسر ، بر می خیزد و به سمت خیمۀ ابا عبدالله می رود . در راه فرزندان و همراهان حسین ، استقبال شایانی از او می کنند و اما حضور او در خیمه حسین ، دقایقی کوتاه بیش ، طول نمی کشد اما او با چهره ای دیگرگون و مصمم بازمی گردد و وقتی به خیمه های خود می رسد فریاد می کشد که همۀ شما برگردید من همین جا می مانم و حسین را یاری می کنم . سپس رو به همسرش می کند و می گوید : تو هم برو ! من همراهی حسین را برگزیدم . همسر زهیر می گوید : این من بودم که باعث رستگاری تو شدم ، من تو را بهشتی کردم ، حالا بروم ؟ من هم می خواهم همراه بانوان کاروان حسین باشم . و اما فردا ...
**
وَهَب ِ مسیحی ، به همراه خانواده اش بتازگی مسلمان شده است . مادر ِ وهب او را به یاری حسین "ع" می خواند ، اما همسرجوانش که چند روزی نیست با اوج ازدواج کرده است ، مخالفت می کند . مادر از یکسو و همسر از سوی دیگر و وهب در میانۀ راه و رفتن مانده است . سرانجام هر دو به خدمت حسین "ع" می رسند تا این گره با تدبیر ِ ولی امر حل شود . وهب طرح موضوع می کند اما توضیحات ِ همسر وهب تکان دهنده است آنگونه که اشک از چشمان حسین و همه کسانی که در آن جلسه حضور دارند جاری می کند : یا ابا عبدالله ! شما دو چیز را تعهد کنید من حرفی ندارم . اول اینکه می دانم اگر وهب به شما بپیوندد ، فردا شهید می شود و به بهشت می رود ، او در محضر شما قول بدهد که در بهشت ، مرا فراموش نکند ! دوم اینکه من دختری جوان هستم و کسی را ندارم ؛ من هم می خواهم به کاروان بانوانی که همراه شما هستند بپیوندم و در خدمتشان باشم .
و اما فردا ...
و اما فردا در هنگامه ای که وهب در میدان کارزار است ناگهان می بیند که همسر جوانش عمود خیمه ای را برداشته و به وسط معرکه حمله کرده است .
- چه می کنی زن ؟ چرا به وسط میدان جنگ آمده ای ؟
- مگر نمی بینی که حسین ، با فریادهای خود ، یاری می طلبد و هیچ مردی نمانده که دعوتش را اجابت کند؟
و اما چند دقیقه بعد ، زمانی که وهب را به شهادت می رسانند ، سر بریده اش را به سمت خیمه اش می اندازند . مادر ِ وهب بیرون می آید و سر خونین ِ فرزندش را می بیند . می نشیند و آرام سر و صورت خونالود او را نوازش می کند و او را می بوسد و سپس بر می خیزد ، سر را در دست می گیرد و با تمام قدرتش آن را به سمت دشمن - که لابد همچنان واکنشهای او را رصد می کند - می اندازد و فریاد می زند : ما سَری را که در راه خدا دادیم ، پس نمی گیریم !
**
در اکثر وقایع کربلا و پیش زمینه های آن ، زنان و مادران افراد دخیل در آن بازیگران ِ نقش دوم و حاشیه ای نبودند بلکه هر کدام نقش اول و اصلی را به عهده داشتند و آن را تا انتها به بهترین وجه بازی کردند.
اینها تنها نمونه هایی از بیشمار حادثه هایی است که نشان می دهد مردان ِ ظهر عاشورا با هدایت و نقش آفرینی زنان و مادران به یاری ولی امر خود حاضر شدند و گرنه چه بسیار کسانی چون همسر حبیب بن مظاهر و سخنانی که در تشجیع او در خانه گفت ، مادر جُناده و مادر عَمرو ، و ... که سخنان و رفتارهایشان در گوشه های کتابهای تاریخ ثبت و البته زندانی شده ، کمتر به آن توجه می شود و یا اصلا اشاره ای به آن نمی شود .
در حقیقت این زنان و خواهران و مادران ، مردان ِ واقعی عرصه پیکار و یاری امام بودند ، بر خلاف مرد نمایانی که علی "ع" خطاب به نمونه هایی از آنان با تأسف و طعنه گفته بود : یا اشباه الرجال و لا رجال ! شِبه مردان و مرد نمایانی که یا به یاری حسین و ولی امر زمان نیامدند یا اگر آمدند پشیمان شدند و از میانۀ راه برگشتند و برخی از آنان هم آبرو ! یشان را بر یاری حسین ترجیح دادند و برخی خیلی که در راه حسین ایثار کردند ، حاضر شدند او را با مال و اسب و خدم و حشم خود یاری کنند نه با جان و حضور و نام ِ ! خود .
شاید لازم باشد با نگاهی دوباره به تاریخ و با دلسوزی به آن ، نقش برجسته زنان و همسران دخیل در واقعه کربلا بازخوانی و بازگویی شود و این بجز تاثیرگذاریهای شگفت زنان و خواهران و همسران بنی هاشم است که هر کدامشان و هر فراز و هر سخنشان ، دنیایی از معانی و معارف را با خود دارد .
من اما خودم در کل این ماجرای بزرگ کربلا ، هیچ فراز و هیچ رفتار و هیچ حماسه ای را بزرگتر و تکان دهنده تر از جمله ای ندیده ام که زینب کبرا "سلام الله علیها" در پاسخ به طعنۀ آن خبیث گفت :
وَ ما رَأیتُ اِلا جَمیلآ.
***
علی موسوی گرمارودی درپایان ِ شعر شگفت و ماندگار "خط خون" ِ خود آورده است :
"تو کلاس ِ فشردۀ تاریخی
کربلای تو
مصاف نیست
منظومۀ بزرگ هستی است " ...
و اما امروز ... !
و من می نگرم که چه درسهای بزرگی از این کلاس ِ فشرده ، ناخوانده و ناشنیده باقی مانده است . چه بسیار از ما که در بسیاری از این درسها "تجدید" شده ایم و چه بسیار از ما که در حین زندگی و در زمان مرگ خود ، در این کلاس "مردود" شده ایم .
دعا : خدایا ! ما را در زندگی - که هر روز و هر لحظه اش عاشورا و هر جایش کربلا و صحنه موضعگیری در پیکار حق و باطل است - "مردود" و حتی "تجدید" نکن . ذره ای از مردانگی زنان ِ حسینی را نصیبمان کن و مگذار لحظه ای و آنی مخاطب ِ خطاب تحقیر آمیز علی باشیم که "یا اشباه الرجال و لا رجال". توفیقمان ده تا در رکاب "حسین" ِ زمان خود ، پرچم احیای دین و بیداری را در دست گیریم و در راه قرآن و اسلام ِ ناب ِ محمدی "ص" جهاد و مجاهده کنیم و توفیقمان ده تا در این راه به "شهادت" برسیم .
* بانوی ما هم در " خاکستر گلها " یش ، هر شب عزاداری دارد . بخصوص این مطلب که درباره حضرت رقیه "س" است و پیشتر از سوی انتشارات مدرسه چندین بار چاپ و منتشر شده است . این کتاب مصور نوشته قصه گون همسرم است که "افشین علا" ی عزیز آن را به شعر برگردانده است .
پانوشت : این روزنوشت ، و با تأکید بر دعایی در پایان ِ آن ، به دعوت "هیئت وبلاگی سبو" و به مناسبت ایام نوشته شده است . دیگر مطالب اهالی این هیئت را می توانید بر اساس این جدول دنبال کنید .




